تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

 

درهای سال باز میشود

همچون درهای زبان

بر قلمرو ناشناخته ها .

 

دیشب با من به زبان آوردی :

                                     ـ فردا

باید نشانه ای اندیشید

دور نمایی ترسیم کرد

طرحی افکند

بر صفحه مضاعف روز و کاغذ .

 

فردا می باید

دیگر بار

واقعیت این جهان را باز آفرید.

                                                                            اکتاویو پاز

                                                                           ۱۹۹۲-۱۹۱۴

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:45  توسط استاکر  | 

 

نمی توانی ببینیش. مدت های مدیدی است که  رها شده ای و

او رفته است . در یک خیابان طولانی پر از ساختمان های نیمه ساز.

شکسته ای .نود روز لحظه به لحظه آوار شده ای روی لباسهایت .

نود روز زنده به گور شده ای با خاطراتت .

خیابان تمام نمی شود . او رفته است . هنوز گرمی انگشتانش روی

تیره کمرت جا مانده است . هنوز .....

رسیده ای به انتهای خیابان . پر از آهک و سیمان . آنچا ساختمانی بود

آجری با پنجره های سبز یک دست .

کو ؟ کجاست ؟

کارگر افغانی نگاهت می کند . نگاهش پر از دوری است .

- خانم رفتن . فرختن و رفتن .

کیفت می افتد . استخوان های تنت از هم جدا می شوند .

- رفتن ؟ کجا ؟

کارگر افغانی به فضای نا معلومی نگاه می کند و می گوید :

- اه . لعنت به این رفتن های ناگهانی .

عق می زنی . بالا می آوری . شروع می شود . با هر تکان آن قدر

بالا می آوری که حنجره ات به خون می افتد . نمی دانی با این

نو ظهور چه کنی . خیابان را یکسر می دوی . عق می زنی و می دوی .

برایت بوق می زنند و می دوی . او نیست . نزدیک . نزدیک تر  و سیاهی .

استخوان هایت سیاه شده اند . سرت هشت برابر شده است . تنت پر از شلنگ

و سوزن است . نو ظهور رفته است به همراه تمامی نو ظهور های دیگر .

آرزو می کنی ، کاش له شده بودی . کاش پنجره های سبز می شکستند .

کاش او هیچ وقت نمی خندید . کاش آن خیابان با تمام ساختمان های

نیمه کاره اش محو می شد . کاش می مردی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:52  توسط استاکر  |