می ایستی. دستت را روی قلبت می گذاری. درد می کند. خم می شوی. دردی مزمن در ستون فقراتت می پیچد.
دلت پایین می ریزد. تنها شنیده ای می آید. می آید.
بلند می شوی. دستت را روی پیشانی می گذاری و به انتهای خیابان می نگری. خالی است. بدون عبور حتی
یک ماشین. راه می افتی. هرم آفتاب دیوانه ات کرده است و تنها صدای نفس های بلندت را می شنوی.
درختان از گرمای تابستان دیوانه اند. خط کشی ای خیابان را دوتا دوتا می بینی. چیزی دور گوشت وزوز
می کند. قدرت اینکه دستت را بالا بیاوری و دورش کنی را نداری.
او می آید. می آید. در روز نامه صبح خوانده ای . آیا حقیقت دارد یا باز هم انتظاری بی سرانجام است؟
ماشیتی از کنارت می گذرد به سرعت. تنها سپیدی آن را می بینی و بس. به عقب باز می گردد. پیاده
می شود. می شناسیش. خانم مهندس است.
در ماشین بی حال می نشینی. او نیز بی رمق است و هر دو سکوت را ترجیح می دهید. روزنامه را
باز می کنی . به تیتر صفحه اول می نگری. نگفه اند چگونه می آیی ، اما می آیی.
اشک در چشمانت حلقه می زند. وقتی می رفت نمی دانستی که باید این قدر انتظار بکشی و تنهایی
خاطراتت را مرور کنی.
" برام دعا کن ". هنوز صدایش در گوشت طنین انداز است.دوازده سال است که آن را چون میراثی
عظیم و عزیز در گوشت حفظ کرده ای. برایش دعا کردی. همیشه . اما بی صدا. بی صدایی از تمامی
فریاد های کشیده ات بلندتر است.
آسمان تیره می شود. از باران خبری نیست. همیشه می گفت تیرگی آسمان یعنی هجوم ملخ و تو
به پیش گوییهایش می خندیدی با صدای بلند. آن روزها صدایت بلند بود و قشنگ. بی صدایی و
سکوت برایت معنا نداشت. همیشه و همه وقت می خواندی :
- بردی از یادم ، دادی بر بادم ، با یادت شادم
و صدای او که اولین بار ادامه ترانه ات را خواند :
- دل به تو دادم ، بر دام افتادم ، از غم آزادم
صدا در گلویت گره خورد. سکوت کردی و یه چشمان گستاخش زل زدی.
- صدایتان خوب است.
می خواستی بگریزی اما پاهایت انگار در زنجیرهای نا مریی خیابان اسیر بود. ناگهان گریختی. با تمام
نیرویت گریختی. نمی دانستی از چه و از که. اما گریختی. آن روز پاییز بود. به یاد داری. اما موسم بهاری
می وزید بی مهابا.
شروع به زمزمه می کنی با صدای آهسته. اشکهیت می چکند. خط کشی های خیابان را نمی بینی و با هر
پلک زدن آن ها شفاف می شوند. اتومبیل می ایستد . پیاده می شوی. قلبت هنوز درد می کند. دوازده سال
از بهترین سال های عمرت در این انتظار لعنتی مدفون شده است. او می آید.
روی نیمکت می نشینی. سرت را میان دستانت می گیری و با صدای بلند می خوانی و گریه می کنی.
- صبح دوشنبه ساعت ده می بینمتون؟
ساعت ده. امروز چند شنبه است؟ دوشنبه. هول شده ای. موهایت را شانه می کنی. روی شانه ات می ریزند.
لباس سپیدی می پوشی . تنها صدای قلبت است که می اید. از دور می بینیش. نشسته است. منتظر.
می بینتت. بلند می شود و می گوید:
- بسیار خوشحالم کردین.
کنارش می نشینی. زمان متوقف شده است. نگاهایش را می بینی. به جانبش می چرخی و نفسش به صورتت
می خورد.می گوید:
- من ارسلان هستم. می دانید به چه معنی؟
صدایت را می شنوی که می گوید :
- شیر
دوشنبه ها و ساعت های ده تکرار می شوند. بسیار و بسیار. او همه زندگی تو شده است بی مهابا.همه
چیز در حاشیه عشق توست حتی بزرگترین تحولات.
آخرین دوشنبه ساعت ده با روسری به میعاد گاه می روی. یعنی مجبوری. تحول بزرگ جامعه ات تو را وادار
می کند. اما تا به او برسی روسریت افتاده. او برای وداع آمده است و تو منعش می کنی. او برای دفاع
می رود و تو باز هم منعش می کنی. او می خواهد که نو بمانی در انتظارش و تو می گریی با تمام احساست.
دست هایت یخ کرده اند. دوری از او معنا ندارد. می بوسدت طولانی. نمی توانی جدا شوی. بر زمین و زمان
لعنت می فرستی و ارسلان می رود برای دفاع.
صبح شده است. امروز دوشنبه است. ساعت ده او می اید. بر میخیزی. موهایت را شانه می کنی. روی
شانه ات می ریزند. سپید می پوشی و به میعاد گاه می روی. لبهایت داغند و منتظر. او می آید.
خیابان شلوغ است. آنها دارند می ایند. سیصد نفرند. در جعبه های مستطیلی یک شکل با پرچم سه رنگ
محبوبت. از مقابلت می گذرند. چشمت به دنبال اوست. می بینیش. چشمهای سرزنده و لبخند همیشگی اش.
او صاحب یکی از ان جعبه هاست. سردار رشید اسلام ارسلان................
دیگر چیزی نمی بینی. اسمان تیره شده است. اشکهایت می چکند و ناگهان صدای هجوم می شنوی.
وقتی آسمان تیره می شود، ملخ ها هجوم می آورند.
چشمانش مقابل چشمانت است. به دنبالش می روی. ارسلان و انتظار دوازده ساله ات یک پلاک است.
آن را می اویزی به گردنت و نامش روی قلبت می ماند.
ارسلان آمد. با ملخها. دوشنبه ، ساعت ده . با صدای بلند می گریی و می گریی و می خوانی:
- دل به تو دادم ، بر دام افتادم ، از غم آزادم چه شدآ ن همه پیمان، که از آن لب .........
و صدای ملخ همه جا را پر می کند.