تبليغاتX
مطرود آگاه

مطرود آگاه

 

تیرگان یک سالی.....

گرما بیداد می کند.

یخ کمیاب شده است .

شهر زیر  چکمه های یک سرباز ، عریان و ملتهب و

چشمانی که به انتهای یک بن بست مصلوب شده اند .

 

امرداد همان سال.....

گرما حکمرانی می کند .

یخ اسطوره شده است .

شهر مانند یک ماهی به دنبال هوایی آزاد و

چشمان مصلوب ، سه میخ مقدس را می پایند.

 

شهریورگان همان سال.....

تک گرما شکسته است .

یخ را کودک کار می فروشد .

خونی تازه در رگهای شهر جاری و

چشمان مصلوب که با ماه روسپی شده اند.

 

مهرگان همان سال....

آسمان فارغ از باران .

شهر سیراب از رگبار و برگ و

روسپی نو پا ،حریص در جوی های بلند یک باور می غلطد .

 

آبانگان همان سال ......

آسمان باردار یک فاجعه است .

شهر زیر برگ و درختان لخت آرمیده و

روسپی ، بالغ و لوند در پرهای یک بستر سرد جوانیش را می فروشد .

 

آذرگان همان سال.....

می گویند آسمان دیوانه شده است . پیشگویی های یک پیشگوست .

چکمه های تیرگانی سرباز کنار جوی آب جا مانده و

روسپی غوغاییست به تنهایی .

 

دیگان همان سال......

زردها بیهوده قرمز نشدند . آوازه خوان می خواند .

سرباز خونش را می فروشد و روسپی همه چیزش را .

سرباز عاشق بهار است و روسپی به یک چاله عمیق تنها می اندیشد.

 

بهمنگان همان سال......

صبح پیداست بی آسمان .

سرباز خون ندارد .

روسپی رگش را بریده است و

شهر خالی از التهاب به بهار و بنفشه می اندیشد .....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:59  توسط استاکر  | 

 

بحث سال و سده و ثانیه نیست ،

بحث هوای خرابی است که خونم را آلوده است .

بحث انرژی بر باد رفته ی جوانیم است که در سراسر جهان

موضوع مهمی شده است .

بحث یک وجب خانه است که در آن محبوسم .

بحث یک رویای سپید است در باغ های گران و سبز چای .

بحث نوشته های راکد بی صاحبم است .

بحث یک دنیا سوال است و جواب های سرگردان .

بحث یک جهان جنگ و تعفن .

بحث بیماری قلب و خفگی نایژک هایم .

بحث حنجره ی نابودم  و

بحث یک وجب جا برای آرمیدنم که آنهم متری چند میلیون است .

سرنوشت غم انگیز انسان بودن .

کاش پرنده خلق می شدم یا یک ...........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:5  توسط استاکر  | 

 

۱:

ـ تف به قبر بابات مرتیکه. مردم رو آواره کردی .

ـ خفه کن اون رادیو رو.....

و صدای آژیر قرمز ، قرمز ، قرمز

 

۲ :

حیاط پر از بوی یاس های هاجر خانم بود . اصلا همه کوچه .

عاشق گلاش بود . می گفت :

ـ از وقتی بوی این صدام رو شنفتن دیگه بی حال و بی رمق شدن .

اولش همه خندشون می گرفت اما بعد فهمیدن که گلا دیگه مثل

سابق بوی خوش ندارن . من اما هیچ وقت نخندیدم . چون عاشق

یاس های هاجر خانم بودم . باهاشون حرف می زدم .

ـ وای شری جون این بچه خل شده ؟

ـ چه می دونم . صبح تا شب اون گوشه بالکن داره با این گلا ور می ره.

نه . خل نشده بودم . واقعا نشده بودم . اون گوشه بالکن نه صدای آژیر

قرمز بود ، نه صدای آهنگران بود و نه صدای رویا جون .

 

۳ :

بارون می یومد . چه بارون سیل آسایی . سرما خورده بودم . شری جون

( مامانم ) می گفت :

بیا . راحت شدی . بازم می خوای گل بو کن .

جای آمپولها می سوخت . پشت کرده بودم به همه و داشتم به قطره های

سربی بارون نگاه می کردم که دونه دونه می افتادن رو برگهای تازه مو و

بعد هم روی آسفالت کوچه .

ـ ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش

از صدات بدم میاد . وقتی می خونی یه مصیبت تو راهه.

 

۴ :

کامیون بزرگ و نارنجی بود . روش نوشته بود : خوزستان بار

یعنی .  . . یعنی همونجایی که پر از جنگه .

روی پل ایستاده بود . یه عالمه وسیله توش بود . گلوم داشت می ترکید .

همسایه های جدید بودن .

ـ تهران ، شیراز و اصفهان پذیرای هم وطنان غیور ما هستند .

یعنی چی ؟ یعنی قراره ما بریم اونجا و اونا بیان جای ما ؟

یه خانم قد بلند با ساق های کشیده که جوراب نپوشیده بود. یه دختر زرزرو

تو بغلش . اونم شوهرش بود . سیاه سیاه . به دستام نگاه کردم . من روز بودم

و اون شب . بعد هم یه پسر قد خودم . نه بزرگتر .

ـ کوروس . مامان جان نخوری زمین . حواست کجاست بچم ؟

منو دید . پشت پنجره . با اون موهای زردم که بعدها گفت :

ـ موهات مثل رنگ فلس ماهیاس تو ظهرای شهرمون .

از بوی گند ماهی دماغمو گرفتم .

ـ خیلی بی تربیتی کوروس .

ـ خو چی گفتم مگه ؟ نمیدونی اون قدر خوشگلن .

ـ نخیر . ماهیه یخزده بو گندو کجاش خوشگله ؟

 

۵ :

کوروس جای یاس های هاجر خانم رو گرفت . وقتی حرف می زد زل میزدم بهش .

اوایل از مهاجر ، پدرش ، می ترسیدم . خیلی شب بود . اما خود کوروس نه ....

بلند و استخونی با چشمای عسلی . خیلی پر زور بود .

هر روز و هر ساعت . پدر و مادرامون فقط برای هم سر تکون میدادن . یعنی

سلام و حال شما .

خونشون همیشه بوی عود میداد . پر از کتاب بود . عاشق پذیراییشون بود .

لم میدادم رو مبلای آمریکاییشون و شربت می خوردم .

ـ ببین مامان جان درست نیست بدون اجازه رفتی خونشون .

ـ مامان اخه

ـ آخه نداره .اونا غریبه ان . نمی شناسیمشون .

من موندم پشت پنجره و کوروس تو کوچه .

ـ چرا نمیایی بیرون ؟

از نگاهش فرار می کردم . زیر نگاهم میدوید که ببینمش . خندم گرفت .

ـ ا .... سرم گیج رفت ..... خوب چون گرمه .

ـ گرم؟.... نه . خوبه .... پس اگه بیای خرمشهر چی ؟

ـ وای شما از اونجا اومدین ؟

ـ آره .

ـ بابا جونم میگه . ...راستی شما چطوری زنده موندین ؟

ـ پریدیم تو شط . .. شنا کردیم ... کوسه ها مواظبمون بودن . ...

بعد ما رو تا اینجا آوردن ... اینم جای دندونای بچشونه . داشتیم

بازی میکریم اشتباهی گازم گرفت .

زد زیر خنده . وقتی می خندید همه دندونای سفیدش معلوم میشد .

ـ دروغگو

ـ نه به خدا . نگاه کن .

خط طولانی بخیه روی بازوش بود . ملتهب بودند . سرفه ای کردم در حد

خفه شدن .

دوسشون داشتم . مهاجر بابای کوروس مثل دایی بود . کتاب می خوند .

می نوشت . چقدر خوب انگلیسی حرف میزد . دیگه ازش نمی ترسیدم .

دوسش داشتم . مثل شب بود .

 

۶ :

ـ بیا فرار کنیم .

ـ خوب کجا بریم ؟

ـ بریم یه جایی که ... اصلا می ریم شمال .

ـ شمال ؟

ـ آره ... بعد با هم عروسی می کنیم .

ـ بی تربیت .

ـ اه . تو هم همش می گی بی تربیت . بی تربیت .

 

۷ :

تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم . سر خیابونمون . با اون لباسهای احمقانه .

ـ مری ... می دونی این عکس رو لباست چیه ؟

ـ آره . مجسمه آزادیه تو آمریکا.

ـ ببین ما قراره بریم اینجا .

ـ آمریکا؟ .... (زدم زیر خنده) دروغگو

ـ نه به خدا . واسه همین گفتم فرار کنیم .

گوشم درد گرفت . نفسم بند اومد . مهاجر بود .

 

۸ :

چند روز بعد که برگشتیم خونه کوروس نبود . مهاجر نبود . مامانش

که جوراب پاش نمیکرد نبود . حمید ملک خانم شهید شده بود .

یعنی یام یام هم دیگه نبود چون حمید نبود .

مثل بخت النصر نشستم تو بالکن .

هیچ وقت تی شرتم رو نپوشیدم . تی شرت سبز با راه های ریز سفید

که مجسمه آزادی روش بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 10:41  توسط استاکر  | 

 

عاشقت بودم ، بی تعارف

اما گل یخ را نوشیدی و

قلبت مرد ، بی انصاف .

گوشهایت را باد برد به سوی یک دهان پر از یاوه

و

تو روی ابرها بودی

وقتی در چهارراه ، پشت چراغ قرمز

ایستاده بودم بدون هیچ نفسی .

هنوز از گل یخ بیزارم.

هنوز نفس نمی کشم .

هنوز پشت چراغ قرمزم .

و

تو گم شده ای

در قنات های مرده ی این شهر

در یک مجتمع مسکونی سبز.

 آخ . هوا نیست.

مرده ام .

سالهاست زیر پای تک تک عابرین خسته از تکرار .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:12  توسط استاکر  | 

 

دیده بودیش .

خسته . زیبا و غمگین .

بارها دیده بودی که با همه زیباییش اندوه عمیقی در چشمانش

لانه دارد .

چند بار سعی کرده بودی که سر حرف را باز کنی اما او با صدای

لطیفش به یک روز بخیر قناعت کرده و بوی عطرش را به جا گذاشته

بود . به طرز عجیبی محترم بود .

تا آن روز که بی پروا مقابلش ترمز کردی . پیاده شدی و صورت غرق

در اشکش نفست را برید . چانه اش می لرزید . اشکها ، غلطان روی

صورتش می درخشیدند .

اولین بار بود که می دیدی زنی با چشمان باز می گرید . خواستی فضا

را بشکنی اما ....

ـ ممکنه منو تا ....

کنارت نشست . در ابرها بودی . اشکهایش قرار بود دنیا را زیر آب ببرد .

سالن انتظار فرودگاه مملو از جمعیتی که بی تاب بودند برای بوسه

و آغوش و دیدار .

ایستادی کنارش  . سینه اش بالا و پایین می رفت  . مسافران یکی یکی

خارج شدند و آخرینشان نفس را در گلوی صاحب اشکهای بی کران گره زد .

دیدی که بی تاب به شیشه چسبید . همه وجودش جنگلی شد پر از گلهای

مگنولیا که به سوی نور قد می کشیدند .

مرد آمد . موقر و متین و بلند . هم سن بودید اما او شکسته تر و تکیده تر .

از سالن خارج شد . پا به پای زن دویدی . با همه توانش و صدای شیرینش

مرد را فریاد کرد .

ـ ارس

مرد حیران به اطرافش نگریست . رگ های شقیقه اش بیرون زده بود و می تپید .

نمی دانستی چه کنی . بمانی یا بروی .

سالها از آن روز می گذرد . زن می خندد . مرد نفس می کشد و خانه شان بوی

مگنولیا می دهد .

چه خورشید ابدی بود مرد و چه جنگلی بود زن که تا اخر جهان به سوی هم قد

می کشیدند . کنجکاوی رهایت نمی کرد لحظه ای .

مرد را یافتی در گذشته های دور که عاشقانه مبارزه می کرد . بزرگ بود .

صدایش را می شنیدی که می خواند :

ـ هزار کاکلی شاد در چشمان توست ، هزار قناری خفته در گلوی من

و صدای زن که می خندید به ناز و می خواند :

ـ عشق را ایکاش صدای ................

در خاطراتشان دویده بودی بی اختیار .

با زن عاشق شدی ، با مرد شکنجه شدی . در اشکهای زن و انتظارش

پیر شدی. در غربت مرد مست شدی و در لیست فرودگاه ، هواپیمای او

را همراهی کردی با یک ترمز ناگهانی و اشک های سیلابی زن .

ازدواجشان جایی ثبت نشد جز در بهار جنگلی که به سوی نور می دوید

و تو شاهد میلیون ها بو و رنگ و عکس از عشقشان بودی .

به گذشته که می نگری باز صدای مرد می آید که می خواند و می گویی :

ـ عشق را ای کاش صدای سخنی بود .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:20  توسط استاکر  | 

 

آموزگار :

کدام دختر است که به باد شو می کند؟

کودک :

دختر همه هوسها .

آموزگار :

باد ، به اش چشم روشنی چه می دهد ؟

کودک :

دسته ورق های بازی و گرد بادهای طلایی را .

آموزگار :

دختر در عوض به او چه می دهد ؟

کودک :

دلک بی شیله پیله اش را .

آموزگار :

دخترک اسمش چیست ؟

کودک :

اسمش دیگر از اسرار است .

 

                                                            پنجره مدرسه ، پرده ای از ستاره ها دارد .

                                                                                                            

                                                                                     فدریکو گارسیا لورکا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:1  توسط استاکر  | 

 

زن می گریست .

زندانی بود.

زن می گریست .

مرد دانه های گندم را به ترتیب در خاک می کاشت.

زن می گریست .

مرد با داس گوسفندهای همسایه را می تاراند .

زن می گریست .

مرد بر تن اسبان داغ می نهاد .

زن می گریست .نمی خواست .

مرد اما می خواست . زیر پایش عشقبازی می کرد .

زن می گریست بی صدا .

مرد وحشیانه می برید.

زن خیره به اندام خونینش می گریست .

مرد دست و پاها را دفن می کرد  .

زن می گریست .

مرد چاقویش را می شست .

زن می گریست .

همسایه دیده بود .

زن می گریست .

مرد فرار کرد .

زن می گریست .

مرد شلاق می خورد .

زن می گریست .

مرد به دار آویخته شد .

زن می پوسید .

دیگر نمی گریست .

بی دست و پا و عریان در جهان به راه افتاد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 9:58  توسط استاکر  | 

 

نه ساعت پنج است

و

نه من شکوفه های گیلاسم .

تنها زن جهانم که

منتظر بوسه هایت هستم

با نفرینی به همه زمین و زمان .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:44  توسط استاکر  | 

 

 ـ خیلی دور است . یعنی یک جورهایی بعید است .

کلمات مرد روحانی با ریش تنک رنگ کرده اش در گوشم زنگ می زند .

برای چی دور است ؟ بعید است ؟ حق من چرا ؟

ـ خانم نمی شود . قانون اجازه این کار را نمی دهد .

ـ آخه یه راه حل . یک راه کار .

ـ نمی شه . مسئله شهدا شوخی بردار نیست . بهش فکر نکنید .

بلند می شوم . دیگر نمی شنوم حرف های به هم بافته پوسیده اش را .

حق من است . هر چند بعید و دور . تنش ، روحش و اکنون تکه ای زمین

که او را بلعیده بی انصاف .

ردیف ۲۵ قطعه ۴  میعادگاه من و او . می رسم با دسته ای نرگس .

می نشینم . دست می کشم روی مرمری که جای کتانی های کودکی

روی آن نقش بسته  . نامش را می بوسم . صورتم را روی صورتش

می گذارم و می گویم :

ـ عزیز دلم یک کمی تحمل .گیر افتادم . میان یک مشت قانون و قاعده

گیر افتادم . بین تو و جهان گیر افتادم . به زودی می ریم خونمون .

سنگ را می شورم . گل ها را می گذارم کنار نامش . پرچم سه رنگ

را باد شامگاهی تکان می دهد .

می روم . دوری از او برایم بی معناست . باید کنارم باشد . به اندازه همه

سال هایی که چشم به راهش بودم .

ساختمان سفید آشنا با پله های زیاد . در را می گشایم . مستقیم می روم

روبروی مرد میانسالی که روی ویلچر نشسته می ایستم . روسریم را محکم

می کنم . مرد چشمانش را بسته و ذکر می گوید . دانه های تسبیح

شاه مقصود از میان انگشتانش سر می خورد و می رود سراغ دانه و ذکر

بعدی . می گویم :

ـ من حقم را می خواهم . می دانی که انجامش می دهم . حق من سال ها

زیر خاک های غریبه پنهان بود . حق من سال های جوانیم است . می خواهمش.

گلوی مرد از حرکت باز می استد . پلک هایش می لرزند و گشوده می شوند.

صدایم در سرم می پیچد .

ـ بردیش . یادته ؟ می دونستی عاشق هم هستیم . می دونستی از جنگ

بیزارم . می دونستی تنهام . می دونستی همه زندگیم بود . برگشتی اما

اون جا موند . بین اون همه آدم اون جا موند . حالا می خوامش . برای خودم.

نزدیک خودم . کنار خودم .

تسبیح روی میز شیشه ای می افتد . مرد مستقیم نگاهم می کند . پلک هایش

قرمز شده است . می گوید :

ـ جاش تو گلزار شهداس . کجا می خوای ببریش ؟ از تو بعیده . تو دیگه چرا ؟

ـ فکر کردی دیوونه شدم ؟ نه حاج آقا . می دونی که فقط یک هفته زندگی

کردیم و بردیش . حالا می خوام با هم باشیم . توی خونه خودمون .

سرم به دوران می افتد . زندگیم چه نابود شد و او که نمی دانم کجای تنش

را برایم به ارمغان آورده اند. در را می بندم . پسر جوانی بلند با موبایلش

حرف می زند . می گوید :

ـ مادر اگر تو نمی خواهی من می خواهم  .من جواب سال های تنهایی

تو را می خواهم . پدرم را چرا نمی یابند؟

پایم را به خیابان می گذارم . دلم می خواهد آن قدر فریاد بزنم تا خون بالا

بیاورم اما می گویم :

ـ باید فکر دیگری کرد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:39  توسط استاکر  | 

 

چمدان به دست منتظر شماره پروازم ایستاده بودم . شلوغ

بود . مثل همیشه . خداحافظی ، سلام و اشک و آغوش.

احساس می کردم صدایم می زنند اما قول داده بودم به پشت

سرم نگاه نکنم . حتی اگر صدای تو مرا بخواند .

داشتم می رفتم .امروز بود . به راحتی همه چیز را بستم و بلیطی

به مقصد شهری جنوبی و شرجی گرفتم . بی هیچ پشتوانه و دوستی.

فقط محض رفتن نه ایستادن .

شب می فهمی و می فهمند که نیستم .

نه اینکه فرار کنم . نه . می خواهم در جایی گرم و دور نفس بکشم 

بی آنکه ذره ای از هوایش آغشته به نفس های تو باشد . می خواهم

در خیابانی راه بروم که میدانم هرگز از آنجا عبور نخواهی کرد .

اوج می گیرم . لا به لای ابرهای سرگردان زمستانی اوج می گیرم .

چشمانم را می بندم .

دروغ می گفتی . به راحتی که خیال برم داشت تنهاترینم باز برایت .

اما نبودم . میدانستی که می دانم . در میان زندگی تاریک تو می لولیدم

و تو در مهتابی خانه اش عشق بازی می کردی . بوی عطرش را میدادی.

نمیدانم زنی بود یا دختری اما هر چه بود می باخت . مثل من .

گفتی:

ـ قانونی نباشد . فقط عشق بورزیم و بمانیم برای هم .

شانه بالاانداختم و پلک هایم رو به پایین بود .

با طعنه گفتی :

ـ امل هم که شدی .

از آن لحظه همه پندارهایم زیر آب رفت . همه عشقم تلخ شد و گفتم :

ـ همین طور بپذیرم .

می خواستم عشق بورزم . با همه وجودم وجودت را بپذیرم اما ....

هواپیما در حال فرود است . به شهری شرجی و جنوبی قدم می گذارم .

شهری تیره و گرم که با پوست سپید و سردم بیامیزد . ریه هایم بوی ماهی

را ببلعند و تنم نسیم گرم دریا را .

پایم که برسد به زمین تصمیم می گیرم که چه کنم با گرما و شرجی و

میلیون ها قطعه سرگشته زیر خاک .

فعلا در خلا ابرها اسیرم و پر از لذت .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:33  توسط استاکر  |